تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاحوال ، جهان نما ، سفرنامه ( فارسى ) — صفحة 908

مساهمون:

ص٩٠٨
از دامان عدل سلطان دست به جائى نمىرسيد ، به درگاه وى شتافته آنچه بر سر وى گذشته بود به پايهء سرير دولت عرض نمود ، سلطان را از استماع آن بيداد آتش در نهاد افتاد ، به وى فرمود كه : چون بار ديگر آن نابكار آيد او را در خانه گذاشته خود را به من رسان تا داد تو ستانم و وى را به جزا رسانم . القصّه : بعد از سه شب ديگر باز آن ناپاك بر سر خانهء وى رفت درويش به سرعت تمام سلطان را از آن اعلام نمود ، سلطان بدون توقف با چند نفر از خواص ، خود را به سراى درويش رسانيد ، نخست فرمود تا چراغ را فرو نشاندند ، پس تيغ انتقام از نيام برآورده ، نخل حيات آن بدبخت را از پاى درآورد ، و بعد از آن به افروختن چراغ فرمان داده ، روى آن سياهروى را ملاحظه نمود ، و مقارن حال روى نياز بر خاك سوده سجده شكر الهى به‌جا آورد « 1 » ، درويش مسكين زبان به دعاى آن خسرو معدلت آئين گشود ، و با سر انگشت زبان سؤال نقاب خفا از وجه آن چند امر غريب گشودن آغاز نمود . سلطان فرمود : در وقتى كه اين قضيهء جانسوز را از تو شنيدم به‌خاطر من رسيد كه اين يكى از فرزندان من خواهد بود ، چه به ديگرى اين جرأت را گمان نداشتم كه قدرت ارتكاب چنين امر قبيحى در زمان من داشته باشد ، و لهذا خود متوجّه به سياست آن شدم كه مبادا ديگرى جانب مرا مراعات كند و در تمشيت اين مهم اهمال و تعلل نمايد ، و سبب خاموش كردن چراغ آن بود كه چون در وى نگرم مبادا مهر پدرى واسطهء گذشتن از خون او شود ، و مخالف قانون عدالت‌گسترى به عمل آيد ، و باعث سجده اين بود كه چون ديدم كه بيگانه است به شكر آنكه فرزندم به قتل نرسيد ، و ديگر آنكه : از اولاد من
هامش
( 1 ) آورده : « د » .