محكم ، از بركت شيوهء خجستهء عدالت « 1 » عمرها است كه اهل عالم نام كافرى را به نيكى بر زبان مىرانند ، و زنجير صفت مسلسل اين زمزمه دهنبهدهن مىرسانند ، و در كيفيّت عدلوداد آن فرخنده نهاد دفترها نوشتهاند ، و حكايتها نقل كردهاند .
از آن جمله آن است كه : در عهد آن پادشاه عادل دريادل شخصى از ديگرى خانهاى بخريد و در آن گنجى يافت ، پيش فروشنده شتافته ، اين خبر را به او رسانيد و گفت كه : من از تو زمين و عمارت خريدهام و درهم و دينار نگرفتهام ، و اين گنج از تو است ، آن شخص فروشنده گفت كه : من تمام خانه را به تو فروختهام و از گنج خبرى ندارم ، پيدا شدن آن از طالع تو است .
القصّه : آخر به مجادله كشيد بايع به مشترى مىگذاشت و مشترى بر بايع مىانداخت ، پس اين معنى معروض حضور آن پادشاه عدالت دستگاه شد از استماع كيفيت آن نهايت شاد و خرم گرديد ، و فرمود كه : تفحّص از اولاد ايشان كنند كه چنداند ، معروض داشتند كه يكى را پسرى است و ديگرى را دخترى ، حكم فرمود كه پسر و دختر را باهم منسوب نمودند و آن گنج بىاعتبار را به ايشان سپرد ، و خود مالك گنج نيكنامى ابدى گرديد .
القصّه : اگر به ذكر اين مقوله حكايات پردازد ، سررشتهء سخن گسسته ، و سلسلهء مطلب پراكنده گردد .
پنجم : آنكه چون شكوه متظلّمى به پايه سرير دولت عرض شود و دادرسى دادخواهى بر ذمّهء فرمانفرمائى فرض گردد و صدق و كذب آن مشخص و به درجهء ثبوت رسد ، بايد دامان ضمير را از غبار هواى نفس
هامش
( 1 ) عدالت را : « الف » .