است ، و در محاورات مىگويند : كه كمپنى چنين حكم كرده و چنين فرموده ، مجملا اسم در ميان مردم است و مسمّى معلوم نيست .
و سابق بر اين سلاطين تيمور شاهيه ، يعنى ابداليهء كابل در اين ملك دخلى « 1 » داشتند ، و در اين اوقات از حسن طالع اين جماعت آن جماعت نيز به خود مشغولند ، و قريب است كه قضيّه برعكس شود .
و در بلدهء عظيمآباد بودم كه خبر صحيح رسيد كه جهان شاه پسر اكبر ارشد ، محمّد اكبر شاه را كه نام سلطنت در اين ايّام با اوست اولياء سركار كمپنى انگريز بهادر در ماه مبارك از سنهء يكهزار و دوصد و بيست و چهار [ 1224 ] هجرى از دار السلطنهء شاه جهانآباد به بلدهء « اللّهآباد » برده مقيّد و محبوس ساختند ، و سبب آن مفصّل مفهوم نشد ، آنقدر معلوم گرديد كه باعث آن « 2 » بىاعتنائى او با وكيل سركار كمپنى بود كه در حضور پادشاه مىماند ، و از مآلانديشى و عدم عجله است كه اين نام مجازى را نيز از پدر او سلب نمىكنند ، و اگر به جهت قوم ايرانى يا رومى در اين مملكت اين تسلّط ميسّر مىشد اغلب آن بود كه الى الآن از خانهء پادشاه و اين امراء اثرى باقى نمانده بود ، اگرچه در اين وقت نيز فى الحقيقه از ايشان اثرى ؛ و بر وجود آنها ثمرى مترتّب نيست ، و لكن انصاف آن است كه طريقهء اين جماعت پسنديدهتر است ، چه وجود ناقص نزد حكما از عدم محض بهتر است ، فاعتبروا يا اولى الابصار .
در اين وقت حسب الوعده به مجملى از آئين و طريقهء حكومت آن قوم
هامش
( 1 ) دخل : « ب » .
( 2 ) اين : « الف » .