اهل نفاق راه فرار را گشودند .
سراج الدوله چون بر احوال لشكر آگاهى يافت از خوف حريف مقابل و دشمنان دست و بغل وى نيز فرار نمود ، و روز جمعهء ششم ماه شوّال از سنهء مذكوره قدرى از روز گذشته به « منصورگنج » رسيد و هرقدر سعى كرد كه فى الجمله تواند آرام گرفت به سبب عدم اطاعت ملازمان ميسّرش نشد حكم بگشودن خزانه و داد و دهش فرمود ، و تا شب در خزانه باز و دستگيرندگان دراز بود ، و لكن كسى به كارش نيامد ، وقتى كه بذل اموال و گذشتن از وزر و و بال مطلوب بود نكرد ، و در اين هنگام كه كار از دست رفته بود « 1 » چه سود داشت .
قطعه « 2 »
دل دوستان جمع بهتر ز گنج * خزانه تهى به نه مردم برنج
عدو را به كوچك نبايد شمرد * كه كوه گران ديدم از سنگ خورد
نبينى كه چون باهم آيند مور * ز شيران جنگى برآرند شور
القصّه : سراج الدوله تا شب شنبه هفتم ماه مذكور بهقدرى كه توانست از قسم نقد و جواهر با برخى از زنان برداشته در ثلث آخر شب به « بهكوانكوله » شتافت و در آنجا بر كشتى سوار شده روانهء عظيمآباد شد ، چون مير محمّد جعفر خان خداوندكش ؛ زمانه را به كام خود ديد بعد از فرار سراج الدّوله دو روز توقّف كرده با « كرنل كليف » و ديگر سرداران انگريزيه ملاقات نمود ،
هامش
( 1 ) بود : در « الف ، ب » نيامده است .
( 2 ) شعر : « الف » .