مىكوشند ، جواب دادند كه همين جماعت با سراج الدوله موافقند هرگاه اينها مغلوب شوند اثر وعده به ظهور مىرسد ، مقارن حال « مير مدن » به ضرب توپ هلاك شد نوّاب مسكين به مشاهدهء اين احوال در فوج مسلمين مير مذكور را طلبيد وى درآمدن اهمال نمود ، بالأخره با پسرش مير محمّد صادق خان مشهور به « ميرن » و بعضى ديگر از نمك بحرامان مثل خود به حضور آمد .
سراج الدّوله عجز و الحاح را از حدّ به در برد ، به حدّى كه دستار خود را بر پاى مير گذاشت و گفت كه جنگ دين است ، و من اكنون از خلاف ادبى كه گاهگاهى بالنسبة به شما كردهام نادم شدهام و حقوق جدّ خود را شفيع نمود ، و گفت كه جدّ من نهايت احسان و دوستى با شما كرده است حقوق او را به ياد آوريد و آبروى مرا نگاه داريد ، مير به عرض رسانيد كه در اين وقت كه كارى پيشرفت نمىشود و روز به آخر رسيده است حكم شود كه پيشرفتگان مراجعت كنند فردا تدبير اين امر خواهم كرد .
سراج الدّوله ديوان خود « راجه موهن لال » را كه پيش رفته عرصه را بر خصم تنگ كرده بود طلبيد جواب داد كه وقت برگشتن نيست اگر برگردم سپاه متفرق « 1 » شود ، اين است كه كار به آخر مىرسد ، سراج الدوله از مير موصوف استشاره كرد ، آنچه را كه سابق گفته بود مكرر نمود ، نوّاب به استيلاى هراس بيهوش و هواس گشته اطاعت وى كرده « موهن لال » را به بمالغهء تمام طلبيد به مجرّد مراجعت وى لشكر را پريشانى « 2 » خاطر روى داده با همراهيان
هامش
( 1 ) مىشود : « الف ، ب » .
( 2 ) پريشان : « الف » .