مقتداى آن عصر كه « گرو كوبند » نام داشت و « گرو » بر وزن وضو ، به كاف فارسى ، مرشد را گويند و « كوبند » نام آن شخص است .
به استماع اخبار جماعت خفشانى ، و خروج ايشان ، و به ملاحظهء كثرت اتباع خويش از كلاه نمد و پوست تخت به آرزوى افسر و تخت ، و از جريده و شاخ نفير به هواى كرنا و نقير ، از خيمهء قلندرى پا به خرگاه سرورى نهاده لواى سلطنت برافراشت ، و تمامى مملكت پنجاب و نواحى لاهور را بتاخت ، و ضعفا و عجزه را لگدكوب ظلم و بيداد نمود ، و به هر شهرى مبلغى خراج معيّن و حاكمى گماشت ، و مكرّر افواج شاهى به دفع او نامزد گشته با وى محاربه نمودند ، و در هر دفعه عسكر سلطانى « 1 » مخذول و او منصور شد « 2 » ، تا آنكه عبد الصمد خان - پدر زكريا خان مشهور ، كه صوبهدار لاهور بود - به حكم فرّخ سير با فوجى از قزلباشيه و غيره به دفع او متوجّه گرديد « 3 » ، وى به استماع اين خبر به تاخت و تاراج و قتل مسلمين ، و تخريب مساجد بپرداخت .
پس عبد الصمد خان در رسيد و بازار حرب گرم شد و شكست بر آن كافر رويداد شد ، لاعلاج با جمعى از توابع خود « 4 » در قلعهاى از قلاع رفته محصور گرديدند ، سپاه عبد الصمد خان يورش بر قلعه برده او را با تمامى « 5 » اتباعش - كه تقريبا ده هزار كس بودند - زنده دستگير كردند ، و به غل و زنجير مقيّد
هامش
كرد . ( دهخدا )
( 1 ) سلطان : « ب » .
( 2 ) مىشد : « ب » .
( 3 ) شد : « ب » .
( 4 ) خود : در « ب » نيامده است .
( 5 ) تمامى : در « ب » نيامده است .