كمپنى دور او را گرفته مقيّد و محبوس كنند ، پس وزير به خيمهء گورنر درآمد و چند كلمه با هم سخن كردند و بيرون آمد ، و گورنر از دهشت سپاهيان جرأت بر قيد نكرد ، و هر كاره و بعضى از نمك بحلالان سركار ، دمبدم به وى مىرسانيدند كه اولياء كمپنى را منظور قيد كردن شماست ، آن طفل به سبب نهايت اعتمادى كه به مصاحبان و به جنابعاليه داشت قبول نمىكرد ، و در اين اوقات سپاه نيز به سبب جوشش ايشان از آن گرمى كه داشتند سرد شده بودند .
پس دفعهء ديگر به فن و فريب او را به خيمه بردند و در اين دفعه عرض كردند كه گورنر از شما خوف دارد ، شما آلات حرب را گذاشته با او ساعتى صحبت بداريد ، چنين كرد ، پس گورنر او را در خيمه گذاشته به بهانهاى بيرون آمد « 1 » ، و سپاه دور خيمه را گرفتند ، چون وزير ارادهء بيرون آمدن كرد مانع شدند ، پس شور در لشكر وزير افتاد كه وزير قيد شد ، سپاهيان ارادهء شورش كردند ، گورنر به خدمت جنابعاليه عرض كرد كه مناسب آن است كه حضور سوار شده از راهى كه سپاهيان هستند به شهر تشريف برند « 2 » ، و ايشان را خاموش و مستمال كنند « 3 » .
چنان « 4 » كرد و سرداران « 5 » را طلبيده فرمودند « 6 » كه ما صلاح را در اين دانستيم كه وزير على را كه غلام ما بود و از نسل آصف الدوله نبود قيد كنيم ،
هامش
( 1 ) رفت : « ب » .
( 2 ) ببرند : « الف » .
( 3 ) مستمال كردن : راضى كردن .
( 4 ) چنين : « ب » .
( 5 ) سپاهيان : « ب » .
( 6 ) گفت : « ب » .