سرفراز « 1 » سعادت ملازمت پايهء سرير سلطنت شدند ، در هنگام ورود به دربار عام چون گاهى چنين عظمت و دستگاهى را نديده بودند ، رعب و هيبت بر دل ايشان مستولى شد ، و چنان كه بايست جواب و سؤال نتوانستند نمود !
حضرت ظل اللّه را بر احوال « 2 » ايشان ترحّم آمده ايشان را مرخّص فرمود ، و از بعضى از ثقات شنيدم كه مىگفت : از مستر مالكم پرسيدم كه دربار سلطانى را در ايران به چه وضع مشاهده كرديد ، گفت : دربار سلطنت نديدم بلكه دربار الوهيتش ديدم .
و حق آن است كه : در اين مرحله حق با ايشان است و مورد ملامت نيستند .
شعر « 3 »
گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى * روا بود كه ملامت كنى زليخا را
مجملا : بعد از چند روز در خلوت ايشان را طلبيده از آئين حكومت و سلطنت جماعت انگريزيه استفسار فرمود ، ايشان رسم عدالت و عدم تسلّط سلطان بر رعيّت را ، و آنكه بدون حكم اصحاب عدالت حكمى صادر نمىشود به موقف عرض رسانيدند ، پسند خاطر انور ارفع اعلا نشد ، و فرمود كه : اين معنى سلطنت نيست ، پس از مراتب و مطالب ديگر استفسار فرمود آنچه
هامش
( 1 ) سرافراز : « الف ، ب » .
( 2 ) احوال : در « ب ، ج » نيامده است .
( 3 ) شعر : در « ب ، ج ، د » نيامده است .