و « 1 » از غرايب امور آنكه : مرحوم مير صاحب موصوف « 2 » روزى به عيادت من آمده بود ، در اثناى سخن و ذكر وصاياى خود ؛ به او گفتم : كه هرگاه من فوت شوم ، جنازهء مرا به تعظيم بردارند و « 3 » خود پياده تشييع كنند .
آن مرحوم در مقام دلجويى من فرمود كه : من خواهم مرد و شما نخواهيد مرد ، خاطر شريف جمع داريد « 4 » ، پس بعد از چند روز من شفا يافتم ، و آن مرحوم مريض شد و به رحمت ايزدى پيوست ، من در توجّه به امور او نهايت اتحاد و و داد را منظور كردم ، و با آنكه در دكهن از اموات فرار مىكنند ، و اگر كسى اندك متوجّه امر او شد ، او را مرده شوى مىدانند ، من خود چشم و دهن او را بستم و جنازهء او را از داخل خانه [ به ] بيرون حمل كردم ، و « 5 » در هنگام رفتن به دائرهء مير چون مسافت بسيار بود ، امرا و اعيان تكليف كردند كه به جهت درد پا و عجز از راه رفتن سواره رفته باشم .
چون قريب به سوارى رفتم وصيّتى كه من به او كرده بودم كه بر جنازهء من پياده خواهيد رفت ، بهخاطر من آمد ، عبرت كردم و همراه او پياده رفتم و تا در آن شهر بودم هرشب جمعه بر قبر او مىرفتم و فاتحه مىخواندم ، و با آنكه مقتضاى وقت و موافق مصلحت نبود ، چون در اين وقت اعادى او نهايت ترقّى داشتند ، طريقهء دوستى را از دست ندادم ، و چون صفت خوب مرغوب
هامش
( 1 ) و : در « ب ، ج ، د » نيامده است .
( 2 ) مير عبد اللطيف خان شوشترى .
( 3 ) و : در « ج » نيامده است .
( 4 ) دارند : « د » .
( 5 ) و : در « ب ، ج » نيامده است .