بگو اسرار اين دم با من اى دوست * حقيقت مغز گردانم همه پوست
كه يكسال است تا روى تو در خواب * چنين ديدم مرا امروز درياب
بسى اينجا كشيدستم رياضت * ز بهر رويت اى كان سعادت
كنون چون آمدى اينجاى بيرون * بديدستم رخت اى جان بىچه و چون
* * *
كنون بىشك مرا بيرون تو آرى * كه اينجا دستگيرى دوستدارى « 1 »
پس حلّاج جواب گفته :
جوابش داد آنگه صاحب راز * كه اندر عشق ما مىسوز ومىساز
فنا شو تا بقاى ما بيابى * پس آنگه سوى ما بى خود شتابى
فنا شو تا كنم اينجات و اصل * همه مقصود تو آرم به حاصل
يكى شو بايزيد و پس مرا بين * درون جزو كل عين لقا بين
هامش
( 1 ) تحفة الاخيار : 173 ( نقل از جوهر ذات )