زلا دم زن تو چون منصور حق شو * نمود عشق جانان هان تو بشنو
الف بشناس با را هم الف دان * چرا هستى بر اين معنى تو نادان
الف بىشد دگر تى شد دگر شى * دگر جيم اين چنين مىدان تو معنى « 1 »
ونيز در آن كتاب به نظم آورده است حكايتى را كه بايزيد وحلّاج با هم كردهاند كه بايزيد گفته است :
زبان بگشاد وگفت اى ذات مطلق * ابر حق مىزنى اينجا أنا الحق
منم واقف ز حالت اندر اينجا * كه مىبينم تو را من ذات يكتا
تو ذاتى اين زمان گل رخ نموده * نمود جمله اشيا در ربوده
تو ذاتى وخدائى و پاك هستى * بت صورت به يك هَه در شكستى
تو ذاتى ونموده رخ در اينجا * كه تا كلى دهى پاسخ در اينجا
تو ذاتى اين زمان من ديدمت باز * حجاب اكنون تو با من گل برانداز
هامش
( 1 ) تحفة الاخيار : 173 نقل از جواهر الذّات عطّار