گم شد از بغداد شبلى چندگاه * كس به سوى او كجا مىبرد راه
باز جستندش به هر موضع بسى * در مخنّث خانهاى ديدش كسى
در ميان آن گروه بىادب * چشمتر بنشسته بود وخشك لب
سائلى گفت اى بزرگ راز جوى * اين چه جاى توست آخر بازگوى
گفت اين قومند از تر دامنان * در ره دنيا نه مردان نه زنان
من چه ايشانم ولى در راه دين * نه زنم نه مرد در دين آه از اين « 1 »
گم شدم در ناجوانمردى خويش * شرم مىدارم من از مردى خويش
هركه جان خويش را آگاه كرد * ريش خود دستار خوان راه كرد
همچو مردان كن دليرا اختيار * تا شود پرتر از آن جان بيشمار
گر تو پيش آئى زمورى در نظر * خويشتن را از بتى باشى بتر
مدح وذمّت گر تفاوت مىكندبت * گرى باشد كه او بت مىكند
گر تو حق را بندهاى بتگر مباش * ور تو مرد ايزدى آزر مباش
نيست ممكن در ميان خاص وعام * از مقام بندگى برتر مقام
* * *
چون تو را صد بت بود در زير دلق * چون نمائى خويش را صوفى بخلق
اى مخنّث جامهء مردان مدار * خويش را زين بيش سرگردان مدار « 2 »
قاصر گويد كه : در ردّ افعال واقوال شبلى و امثال او از صوفيه كه گاهى
هامش
( 1 ) مصدر : نه زنى در دين نه مردى چند از اين
( 2 ) منطق الطير : 106 و 107 ( با اندكى اختلاف )