جملهء شورها كه در آسمان و زمين است از شوق ألست است ، پس گفت : بعد از آن خطاب آمد كه جواب بشنو روز شمار ، هفت اندامت ذرّه ذرّه گردانيم ، و به هر ذرّه ديدارى دهيم ، وگوئيم اينك حساب هفتاد هزار ساله حاصل و باقى در كنارت نهاديم . وگفت : از بايزيدى بيرون آمدم ، چون مار از پوست ، پس چون نگه كردم عاشق ومعشوق وعشق را جمله يكى ديدم ، وگفت : ندا كردند از من در من كه اى تو من « 1 » . وگفت : مدتى گِردِ خانه طواف مىكردم ، چون به حق رسيدم خانه گِردِ من طواف مىكرد ، و چون حق مرا به جائى رسانيد كه خلايق را ميان دو انگشت خود ديدم . و گفته : خداى را بندگانند كه اگر هشت بهشت را با همهء زينت كه آفريدهاند بر ايشان عرض كنند ايشان از بهشت همان فرياد كنند كه دوزخيان از دوزخ « 2 » . وگفت كه : مردمان علم از مردگان گرفتند ، ما علم از زندگان گرفتيم كه هرگز نمرده ونميرد . و گفته كه : خلق پندارند كه چون ايشان يكىام ، اگر صفت من در عالم غيب بديدندى همه هلاك شدندى ، و گفته كه : مثل من چون دريا است ، كه آن را نه عمقى پديد است ، و نه اولش و نه آخرش پيداست . وگفت : خداى را به خواب ديدم ، گفت : يا بايزيد چه مىخواهى ؟ گفتم :
آن مىخواهم كه تو مىخواهى ، گفت : من ترا ام چنانچه تو مرائى . ونيز عطّار گفته كه : يكى از بايزيد پرسيد كه عرش چيست ؟ گفت : منم ،
هامش
( 1 ) تذكرة الاولياء : 1 / 157 - 160
( 2 ) تذكرة الاولياء : 1 / 161