خونى افتاده ، و شرط دزدان آن است كه بر درگاه پادشاهان بر دارشان كشند . و يكى ديگر از بايزيد پرسيد كه : ما جمعى را مىبينيم در پيش تو مانند زنان ، مردان ايشان كيانند ؟ گفت : فرشتگانند كه پيش ما آيند ، و از علوم سؤال مىكنند و من مىگويم ، ايشان نه زنانند كه به مردان محتاج باشند « 1 » . نقل است كه يكى به بايزيد گفت : من در طبرستان بودم ؛ در نماز جنازهء فلان شخص ، تو را ديدم با خضر پيغمبر كه دست در دست يكديگر داده بوديد ، چون نماز جنازه تمام گرديد در هوا رفتيد ، شيخ گفت : راست مىگوئى « 2 » . نقل است كه بايزيد گفت : مىخواهم زودتر قيامت برخاستى تا خيمهء خود به طرف دوزخ زدمى ، كه چون دوزخ مرا بيند پست شود ، تا من سبب راحت خلق بودمى . نقل است كه حاتم اصم مريدان را گفت كه : هركه از شما شفيع نبود در حقِ اهل دوزخ او از مريدان من نيست ، اين سخن به بايزيد رسيد ، گفت : من گويم كه مريد من آن است كه بر كنار دوزخ بايستد ، وهركه را به دوزخ برند ، دست او را بگيرد و به بهشت فرستد ، و به جاى او به دوزخ رود . روزى خطيب بر منبر برخواند ( وَما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهْ ) « 3 » بايزيد چنان سر بر منبر زد كه بيهوش شد ، پس بگفت : چون اين مىدانستى پس اين گداى دروغگو را كجا مىآورى تا در معرفت تو كند ؟ « 4 »
هامش
( 1 ) تذكرة الاولياء : 1 / 148 و 149
( 2 ) تذكرة الاولياء : 1 / 150
( 3 ) الانعام ( 6 ) : 91
( 4 ) تذكرة الاولياء : 1 / 153 و 154