تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
باز عطّار نقل كرده كه بايزيد گفت : نيكا وخوشا شهرى كه بد او بايزيد باشد « 1 » . ونيز گفته كه : وقتى سيب سرخى برداشت وگفت : لطيف است ، پس ندائى به گوشش رسيد كه يا بايزيد شرم ندارى كه نام ما بر سيبى نهادى ؟ ! از اين واسطه چهل روز اسم اعظم فراموش كرد ، سوگند ياد كرد كه تا زنده باشم ميوهء بسطام نخورم . وگفت : روزى در خاطرم گذشت كه من پير وقتم و بزرگ عصر ؛ چون انديشه چنين در خاطرم بگذشت دانستم كه غلطى عظيم افتاده است ، برخاستم و به طرف خراسان بيرون رفتم ، و در منزلى مقام كردم ، وگفتم : از اينجا برنخيزم تا حق تعالى كسى را به من فرستد كه مرا به من نمايد ، و مدت سه شبانه روز مقام كردم ، روز چهارم مردى اعور - يعنى يك چشم - بر شترى سوار بود ديدم كه مىآمد ، چون در روى آن نگاه كردم اثر آگاهى در وى ديدم ، اشاره كردم كه توقف كن ! پاى شتر در حال به زمين فرو شد ، آن مرد مرا گفت : كه بدان آورى كه چشم فرو كرده باز كنم ، و در باز كرده فرو گيرم ، وبسطام را با بايزيد غرق كنم ، من از هوش برفتم ، پس گفتم كه : از كجائى ؟ گفت : از آن وقت كه آن عهد كرده سه هزار فرسنگ راه آمدم تا تو را آگاه گردانم ، آنگاه گفت : يا بايزيد دل نگاه دار ! و روى برتافت « 2 » . و نقل است كه : ابو موسى از شيخ پرسيد كه صعب‌ترين كارى در اين راه چه ديدى ؟ شيخ گفت : اگر از صعب‌ترين گويم طاقت شنيدن آن ندارى ، اما از
هامش
( 1 ) تذكرة الاولياء : 1 / 136 و 137 ( 2 ) تذكرة الاولياء : 1 / 141