تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
آسان‌ترين بگويم ، و آن اين است كه نفس را كارى فرمودم قبول نكرد ، يك سالش آب ندادم . نقل است كه : در آخر كارش به جائى رسيد كه چون خداى را ياد كردى به جاى بول خون از وى روان شدى . نقل است كه : بوتراب را مريدى بود عظيم ، گرم و صاحب وجد ، بوتراب او را گفتى كه چنين كه توئى تو را پيش بايزيد بايد رفت ، واو را بايد ديدن كرد ، روزى مريد گفت : يا شيخ كسى كه خداى بايزيد را تواند ديد بايزيد را چه كند ؟ بوتراب گفت : چون تو خداى را ببينى به قدر خود توانى ديد ، نه ابوبكر صديق را يك بار متجلّى خواهد شد ، وهمهء خلق را يك بار آن سخن بر دل مريد آمد وگفت : برخيز تا برويم ، هر دو بيامدند تا پيش بايزيد ، شيخ در خانه نبود ، سبوئى به آب برده ، پيش شيخ باز رفتند ، شيخ را ديدند سبوئى آب در دست گرفته ومىآمد ، جائى كه نظر مريد بوتراب بر بايزيد افتاد نعره بزد وبيفتاد وجان بداد ، بوتراب گفت : يا شيخ يك نظر و مرگ ! شيخ گفت : اى بوتراب در نهادِ اين جوان كارى بود كه هنوز وقت كشف آن نبود ، در مشاهدهء بايزيد او را از آن كشف به يك بارگى كشف شد ، طاقت نداشته فرو رفت « 1 » . نقل است كه : ذوالنون مصرى مصلائى به شيخ فرستاد ، باز شيخ پس فرستاد ، وگفت : مرا مسندى فرست تا بر وى تكيه كنم ، يعنى كار از نماز درگذشت و به نهايت رسيد « 2 » . نقل است كه : زاهدى بود از جملهء بزرگان بسطام و صاحب طبع
هامش
( 1 ) تذكرة الاولياء : 1 / 142 ( 2 ) تذكرة الاولياء : 1 / 144