خجالتها دارم ، تا به اولى الامر چه رسد ، پس سلطان به ديدن ابوالحسن آمد ، واو از براى سلطان برنخاست ، محمود به او گفت : از بايزيد حكايتى بگوى ، ابوالحسن گفت : بايزيد چنين گفته است كه هركه مرا ديد از رقم شقاوت ايمن باشد . محمود گفت : قِدم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله زياده است ، وبوجهل وبولهب وچندان منكران او را ديدند و از اهل شقاوتند ، بوالحسن گفت : محمود ادب نگاه دار ، و تصرف در ولايت خود كن كه مصطفى را كس نديد جز چهار يار ، محمود چون محبّ چهار يار بود خاموش شد « 1 » . و ديگر بِشر حافى است ، عطّار گفته كه : او از شاگردان ابو حنيفه بود ، و گفته كه : او از فسّاق بود تا آنكه روزى مست مىگذشت ، پاره كاغذى يافت كه بر آن ( بسم اللَّه الرحمن الرحيم ) نوشته بودند ، آن را برداشت و به خانه برد ومعطرش كرد ، و در جاى پاك از روى تعظيم آن را بگذاشت ، و اين عمل وسيلهء توفيق او شد ، و گفته كه او هميشه پا برهنه بوده . ومىگفته كه : چون در وقت توبه پابرهنه بودهام ، شرم دارم كه كفش بپوشم « 2 » ونيز گفته كه : تا بشر زنده بود ستوران در بغداد فضله نينداختند « 3 » . ونيز گفته كه : احمد بن حنبل بسيار به نزد بِشر آمدى و با او ارادتى تمام داشت ، جماعت شاگردانش گفتند كه تو عالمى ، و در احاديث وفقه اجتهاد دارى ، و در انواع علوم بىنظيرى ، هر ساعت پيش شوريدهاى مىروى چه
هامش
( 1 ) تذكرة الاولياء : 2 / 208 ، تحفة الاخيار : 391
( 2 ) تذكرة الاولياء : 1 / 106
( 3 ) تذكرة الاولياء : 1 / 113