قُلُوبِهِمْ ) « 1 » . و پر واقع مىشود كه آنچه در دل دارند در زبان مىآورند ، و در مصنفات و اشعار خود به آن اشعار مىنمايند ، و در آن هنگام آن در دام عديم الافهام كه به ايشان گرويدهاند ، آنچنان كور وكر وگنگ مىشوند كه پندارى از گفتن وديدن و شنيدن هرگز نصيبى نداشتهاند ( صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ ) « 2 » . و چه آگاهى است ايشان را كه رأس ورئيس ملاحده وفلاسفه وصوفيهاند ، وسرهنگ وسرخيل زنادقهء متفلسفه ومبتدعهاند . اگر قائلى گويد كه : فلاسفه كجا تفوّه به آن كلمهء قبيحه كردهاند ؟ چه ظاهر از تقسيمات ايشان است كه جوهر از لوازم امكان است ، چنان كه گفتهاند كه : الممكن إمّا ان يكون موجوداً في الموضوع ، وهو العَرَض ، أو لا وهو الجوهر « 3 » . در جواب مىگوئيم كه : ابن سينا در كتابى كه به « نجات » مسمّى گردانيده مىگويد : لم نتحاش أنّه جوهر « 4 » ، و ديگر دلائل كه به آن به اين گفتار باطل قائلند در كتاب شهاب مسطور است ، اگرچه قول او كه خدا را علم نيست به جزئيات دليل بر كفرش كافى است . مجملا ، تُرهّات وهذيانات فلاسفه وصوفيه بسيار است ، و كسى از عهدهء نقل آن همه بيرون نمىآيد ، اگر كسى خواهد كه بر بعضى از مزخرفات كه
هامش
( 1 ) الفتح ( 48 ) : 11
( 2 ) البقره ( 2 ) : 171
( 3 ) اسفار ملّا صدرا : 4 / 282
( 4 ) ظاهراً منظور مؤلّف اين عبارت باشد : « إنه لو قال قائل في الأوّل ( بلا تحاش ) إنه جوهر لم يعن إلّاهذا الوجود » ، « النجاة : 251 »