چون اخى ابراهيم بانگ نماز گفتن آغاز مىكرد از زير آب بيرون آمدى و يك ذره از موى تن او تر نبودى ، و نماز پيشين بگزاردى و به زير آب برفتى و از زير آب جز به وقت نماز بيرون نيامدى ، مدتى با من بود كه البته هيچ نخورد و با كسى ننشست تا وقتى كه برفت « 1 » . ونيز عطّار از سهل نقل كرده كه گفت : در راه مكّه عجوزهاى ديدم ، گفتم :
مگر از قافله بازمانده است ، دست به جيب كردم و چيزى كه داشتم به وى دادم ، آن عجوزه دست به هوا كرد ومشتى زر بگرفت و به من داد ، وگفت : انت أخذت من الجيب وأنا أخذت من الغيب ، يعنى : اى سهل تو از جيب گرفتى و من از غيب ، اين بگفت وناپديد شد و من در حيرت او رفتم تا به عرفات رسيدم ، و چون به طواف بيرون آمدم كعبه را ديدم كه گرد يكى طواف مىكرد ، آنجا رفتم آن زن را ديدم « 2 » . ونيز عطّار نقل كرده كه گفت : يك روز مادر سفيان ثورى بر بام رفت ، و بر بام همسايه آب گامه بود ، انگشتى بدان ترشى زده در دهان نهاد - چنان كه رسم زنان باشد - وسفيان در شكم مادر طپيدن گرفت ، وچندان سر بر شكم مادر زد كه مادر را از آن حركت به خاطر آمد ، برخاست و به خانهء همسايه رفت وتحلّى خواست تا او آرام گرفت « 3 » . ونيز گفته كه : جُنيد سخن مىگفت ، مريدى نعره بزد ، شيخ او را از آن منع كرد وبسيارى برنجانيد ، وگفت : اگر بعد از اين نعره زنى مهجورت گردانم ،
هامش
( 1 ) تذكرة الاولياء : 1 / 257 ، تحفة الاخيار : 237
( 2 ) تذكرة الاولياء : 1 / 257 ، تحفة الاخيار : 237
( 3 ) تذكرة الاولياء : 1 / 188 ، تحفة الاخيار : 237