وعطّار در « تذكره » گفته كه : بلال خواص گفت كه : در منزل تيه بنىاسرائيل مىرفتم مردى به من رسيد ، مرا الهام دادند كه اين خضر است ، گفتم : به حق حق بگو تو كيستى ؟ گفت : برادر تو خضرم ، گفتم : در شافعى چه گوئى ؟ گفت : بعد از وى چون او ولى نبود « 1 » . . . . ونيز عطّار حكايت طولانى نقل كرده ، وحاصلش آن است كه : محمّد بن على بن حكيم ترمذى كه او را حكيم الاولياء خوانند بنابر اطاعتى كه مادر خود را كرد ، خضر تا سه سال مىآمد واو را درس مىگفت ، بعد از آن خضر او را به طى الارض با خود به تِيه بنىاسرائيل برده ، در آنجا درختى سبز وچشمهء آبى بود و در زير آن درخت تختى زرّين بود ، و يكى بر آن نشسته بود ، ولباسهاى زيبا پوشيده چون خضر به نزديك وى رفت او بر پاى خاست ، واو را بر آن تخت نشاند ، و از هر طرف يكى يكى مىآمد تا چهل كس جمع شدند ، پس اشارتى كردند به آسمان ؛ طعامى پديد شد و آن را بخوردند ، پس خضر از وى سؤال مىكرد ، واو جواب مىداد ، چنان كه يك حرف او را فهم نمىتوانستم كرد ، پس دستورى خواست وبازگشت ، ومرا گفت كه سعيد گشتى . پس زمانى برآمد به ترمذ رسيديم ، پس من به خضر گفتم : ايّها الشيخ آن چه جائى بود ، و آن شخص چه كس بود ؟ گفت : آن تيه بنىاسرائيل بود ، و آن مرد قطب ومدار عالم بود ، وطايفهء ديگر چهل تنان بودند « 2 » . وباز گفته كه : نقل است كه مدتى مديد بود كه مىخواست كه خضر را
هامش
( 1 ) تذكرة الاولياء : 1 / 108 ، تحفة الاخيار : 214
( 2 ) تذكرة الاولياء : 2 / 92 ، تحفة الاخيار : 215