آمد از وى بايزيد اندر مزيدمنتها در منتها آخر رسيد « 1 » قاصر گويد كه : شكى نيست كه اين پير ظاهر كور در باطن نيز كور بوده ، به مقتضاى آيهء شريفه « 2 » ، زيراكه از مؤمنين ومسلمين هرگز اين اطوار سرنزده ، و كسى را به طواف خود امر نفرمودهاند ، بلكه پيغمبر خدا وائمهء هُدى كسى را به طواف خودشان امر نفرمودهاند ، وطواف خود را بر كعبه ترجيح ندادهاند ، و به طمع دينار ودرم وپالان كردن خران عالم چنين لافها نزدهاند ، و از نقل اين حكايت ، بد اعتقادى بايزيد ومولوى نيز مستفاد مىگردد « 3 » . وايضاً عطّار بر سبيل اجمال از بايزيد نقل كرده كه بايزيد گفت : مردى پيشم آمد وگفت : كجا مىروى ؟ گفتم به حج ، گفت : چه دارى ؟ گفتم : دويست درم ، گفت : به من ده كه صاحب عيالم و هفت بار گرد من بگرد ؛ حج تو اين است ، و از تو قبول كنند ، چنان كردم وبازگشتم « 4 » . وايضاً عطّار گفته كه : كسى با بِشْر مشورت كرد كه دو هزار درم دارم حلال ، و به حج خواهم رفت چه مصلحت است ؟ گفت : به تماشا مىروى و اگر از براى رضاى خدا مىروى برو ؛ وام دو كس را ادا كن ، وقراضهء يتيمى را بده ، و يا به عيال وارى بده ، كه دخل او به خرج وفا نكند ، وراحت به دل ايشان رسان كه راحت به دل مسلمانى رساندن از صد حج فاضلتر است ، آن مرد گفت : در خود رغبت حج بيشتر مىبينم ، بِشْر گفت : از آنكه اين مال نه از وجه
هامش
( 1 ) مثنوى : 2 / 58
( 2 ) « مَنْ كانَ فِى هذِهِ اعْمى فَهُوَ فِى الآخِرَةِ اعْمى » ، الاسراء ( 17 ) : 72
( 3 ) تحفة الاخيار : 211
( 4 ) تذكرة الأولياء : 1 / 139 ، تحفة الاخيار : 211