شمس در خارج اگر چه گشت فرد * مثل او هم مىتوان تصوير كرد
در تصوّر ذاتِ او را گنج گوى * تا در آيد در تصوّر مثل اوى
من چه گويم يك رگم هُشيار نيست * شرح اين يارى كه او را يار نيست « 1 »
وشايد از اينجهت يا از جهت اعتقادش به وحدت وجود ووحدت موجود ، بايزيد گفته : « سُبحانَ ما أعظمَ شأني » « 2 » ، ومولوى نيز در ديوان خود گويد :
هر لحظه به شكلى بُتِ عيّار برآمد * دل بُرد [ و ] نهان شد
هر دم به لباسِ دگران يار برآمد * گَه پير و جوان شد
گاهى كه به دل طينتِ صَلصال فروشد * غَوّاصِ معانى
گاهى زِبُن كَهگِل فَخّار برآمد * زان پس به دخان شد
گَه نوح شد وگِرد جهانى به دُعا غَرق * خود رفت به كشتى
گَه گشت خليل وزدلِ نار برآمد * آتش چه جَنان شد
يوسف شد و از مصر فرستاد قميصى * روشن كن عالم
از ديدهء يعقوب چه انوار برآمد * ناديده عيان شد
هامش
( 1 ) مثنوى : 1 / 5 .
( 2 ) تذكرة الاولياء : 1 / 140 و 176 .