حقّا كه وى آن بود كه اندر يد بيضا * مىكرد شبانى
در چوب شد و بر صفتِ مار برآمد * زان فخر كيان شد
برگشت دمى چند بر اين روى زمين او * از بهرِ تفرّج
عيسى شد و بر گُنبدِ دوّار برآمد * تسبيح كنان شد
اين جمله همان بود كه مىآمد ومىرفت * هر قرن كه ديدى
تا عاقبت آن شكلِ عرب وار برآمد * داراى جهان شد
منسوخ نباشد ، چه تناسخ چه حقيقت * آن دلبرِ زيبا
شمشير شد و از كف كَرّار برآمد * قَتّالِ زمان شد
نه ، نه كه هم او بود كه مىگفت أنا الحق * در صورت بُلها
منصور نبود آن كه بر آن دار برآمد * نادان به گمان شد
رومى سخن كفر نگفتست چه قائل * منكر مشويدش
كافر شود آن كس كه به انكار برآمد * از دوزخيان شد « 1 »
ونيز در ديوانش گفته « 2 »
نظم
اى قومِ به حج رفته كجائيد كجائيد ؟ * معشوق همين جاست بيائيد بيائيد
آنها كه طلبكارِ خدايند خدايند * حاجت به طلب نيست شمائيد شمائيد
هامش
( 1 )
( 2 ) ( 1 ) ديوان شمس تبريزى : 483 و 484 .