درخواست كردم كه اجازت ده تا داروئى بستانم كه نافع باشد ، چون اضطراب مرا ديد اجازت داد ، رفتم ديدم كه شخصى در خيمه نشسته و ملازمان وى به پاى ايستادهاند ، و پيش وى شمعى افروختهاند و مرا نمىشناخت ، و من وى را نمىشناختم ، چون مرا در ميان ملازمان خود ديد برخاست و پيش من آمد و دست مرا گرفت و گفت : حاجت تو چيست ؟ حال شيخ را با وى بگفتم ، فى الحال داروئى حاضر كرد و به من داد و با من بيرون آمد ، و خادم شمعى را همراه آورد ، ترسيدم كه شيخ آن را ببيند و بيرون آيد ، سوگند به وى دادم كه بازگردد ؛ بازگشت ، پيش شيخ آمدم و دارو آوردم و آن اكرام و احترام كه آن شخص كرده بود با شيخ گفتم ، تبسم كرد و گفت : اى فرزند ! چون اضطراب تو را ديدم مرا بر تو شفقت آمد ، لاجرم تو را اجازت دادم ، چون آنجا رسيدى ترسيدم كه شخصى كه امير آن موضع است به تو التفات ننمايد و شرمنده شوى ، از هيكل خود مجرد شدم و به صورت وى برآمدم و در موضع وى نشستم ، چون آمدى تو را گرامى داشتم و كردم آنچه ديدى « 1 » .
در رسالهء « اقباليه » مذكور است كه : شيخ علاء الدّوله از يكى از مريدان شيخ شهاب الدّين شنيده كه شيخ شهاب الدّين شيخ اوحد الدّين را مبتدع خوانده و پيش خود نگذاشته ، است پيش مولانا جلال الدّين رومى گفتند كه شيخ اوحد الدّين شاهد باز بود اما پاكباز بود ، مولوى فرمود كه : كاش كردى و گذشتى ، و اين رباعى وى هم دلالت بر آن مىكند :
زان مىنگرم به چشم سر در صورت * زيرا كه ز معنى است اثر در صورت
هامش
( 1 ) فتوحات مكّيه : 2 / 261 .