و بر وى ثنا گفتند ، و گفتند : نيكو مردى است اگر بدانستى كه از كجا مىخورد ، بعد از آن گفتند : سلام ما به صاحب خود - عبداللَّه يافعى - برسان ، گفتم ، او را از كجا مىشناسيد و وى در حجاز است ؟ گفتند : بر ما پوشيده نيست ، و برخاستند و پيش رفتند سوى محراب ، پنداشتم كه نماز خواهند گزارد و از ديوار بيرون رفتند .
و هم وى گفته كه : شيخ مذكور گفت كه : در بعضى از ساحلهاى شام در ماه رجب سنهء اثنين واربعين وسبعمائه دو پير در خلوت درآمدند ، بعد از نماز پيشين ، ندانستم كه از كجا درآمدند ، گفتم : از جا درآمديد ؟ گفتند : سبحان اللَّه ، همچون توئى از اين حال سؤال مىكند ؟ بعد از آن پارهء نان جو داشتم پيش ايشان نهادم ، گفتند : نه از بهر اين آمدهايم ، گفتم : پس بهر چه آمدهايد ؟ گفتند :
آمدهايم كه تو را وصيّت كنيم به رسانيدن سلام ما به عبداللَّه يافعى ، و گفتند :
بگو بشارت باد تو را ، گفتم : وى را از كجا مىشناسيد ؟ گفتند ما به وى رسيدهايم ، گفتم : شما را در اين باب بشارت رسانيدن اذنى هست ؟ گفتند :
آرى ، و چنان ذكر كردند كه از پيش برادرانى مىآيند كه ايشان را هست در شرق ، و فى الحال غايب شدند .
و وى كتاب « مرآت الجنان » را كه در تاريخ نوشته بر سال نهاده است و تا سنهء خمسين و سبعمائه بيان حوادث كرده ، و معلوم نيست كه بعد از چندگاه ديگر بوده « 1 » .
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 585 و 586 .