آن گفت : چون ملقّن آغاز تلقين كرد صاحب قبر گفت : هيچ تعجب نمىكنيد از مرده كه تلقين زنده مىكند .
وى را گفتند : هرگز زنى خواستهاى ؟ گفت : هرگز زن نخواستهام ، و طعامى هم نخوردهام كه آن را زنى پخته باشد ، شيخ وى در بلاد عجم وى را گفته بود كه زود باشد كه در ديار مصر با قطب ملاقات كنى ، به طلب قطب بيرون آمد ، و در راه جمعى حراميان وى را بگرفتند و گفتند جاسوس است ، وى را نگاه داشتند و ببستند ، مىگويد كه ناگاه ديدم كه پيرى بر من فرود آمد همچنان كه باز بر شكارى فرود آيد ، و مرا بگشاد و گفت : برخيز اى عبداللَّه كه مطلوب تو منم ، پس برفتم تا به ديار مصر رسيدم ، هيچ مطلوب خود را نشناختم و ندانستم كه كجاست ، تا آنكه روزى گفتند كه شيخ ابوالعباس مرسى آمده است ، جمعى فقراء گفتند : بيائيد تا برويم و بر وى سلام كنيم ، چون چشم من بر وى افتاد كه وى همان پير است كه مرا بگشاد ، و وى نيز نشانى گفت كه حاضران ندانستند ، خدمت و صحبت وى را لازم گرفتم تا آن وقت كه از دنيا برفت ، چون شيخ وى وفات يافت متوجّه مكّه شد ، در راه به قبر شيخ خود شيخ ابوالحسن شاذلى رسيد از قبر خود با وى سخن گفت ، و گفت به مكّه رو و آنجا بنشين ، چون به طرف حرم شريف رسيد ، شنيد كه هاتفى گفت كه :
قدمت إلى خير بلد وشرّ اهل ، پس مجاور مكّه مىبود تا در سنهء احدى وعشرين وسبعمائه از دنيا رفت ، و وى را نزديك قبر فضيل بن عياض دفن كردند .
وى را به ظاهر در اوقات مجاورت بيرون مكّه در مقامى دور تر از عرفات بديدهاند ، و اما به حسب باطن دانستن آن راجع به علماى باطن است .
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 460
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤٦٠