گردانيدم - بنمايم ، و مقصود من از اين رفع انكار معجزهء ابراهيم است نه اظهار كرامت خويش ، آن منكر گفت : اين نمىتواند بود ، گفت : اين آتش كه در منقل است همان آتش است كه تو مىگوئى محرق است بالطبع ؟ گفت : آرى هست ، منقل را برداشت و آتشها را در دامان منكر ريخت و مدّتى بگذشت ، و به دست خود هر طرف مىگردانيد ، و جامهء وى نسوخت ، باز آتشها را در منقل ريخت و منكر را گفت : دست خود را بيار ، چون دست وى نزديك آتش رسيد بسوخت ، پس گفت : روشن شد كه سوختن و ناسوختن آتش به فرمان خداوند است به مجرد طبع نيست ، منكر اعتراف نمود و ايمان آورد « 1 » .
و هم در « فتوحات » مىآورد كه : شيخ ابوالعباس حريرى در سنهء ثلاث وستمائه در مصر با من گفت كه : با شيخ ابوعبداللَّه قربانى در بازار مىرفتيم ، و وى براى فرزند صغير خود قصريه گرفته بود ، و قصريه ظرفى را گويند از شيشه كه در آنجا بول كنند ، جماعتى مردم صالح با ما پيوستند ، خواستيم جائى بنشينيم كه چيزى خوريم ، خاطر بر آن قرار گرفت كه به جهت نان خورش قدرى شيره شكر بگيرند ، ظرفى حاضر نبود ، گفتند : آن قصريه نو است ، و هيچ ناپاكى در آنجا نرسيده ، آن شيره را در آنجا كردند ، چون بخورديم و مردمان پراكنده شدند ؛ با ابوعبداللَّه مىرفتيم و قصريه در دست وى ، واللَّه كه من و ابوعبداللَّه هر دو شنيديم كه از آن قصريه آواز آمد كه بعد از آنكه اولياء اللَّه در من چيزى خورده باشند من جايگاه بول و ناپاك نباشم ، سوگند به خداى تعالى كه همچنين نخواهد بود ، از دست وى بجست و بر زمين
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 551 و 552 .