چرا گريستى ؟ گفت : اينك دوزخ را مشاهده مىكنم و مادر خود را در عذاب مىبينم .
شيخ ابوالربيع گفت : در باطن با خود گفتم خداوندا ! تو مىدانى كه هفتاد هزار بار ( لا إله اللَّه ) گفتهام ، آن را به جهت آزادى مادر اين كودك از آتش معيّن گردانيدم ، گفت : چون اين نيّت در باطن خود تمام كردم ، آن كودك بخنديد و بشاشت كرد ، گفت : مادر خود را مىبينم از آتش دوزخ خلاصى يافت ؛ الحمدللَّه ، پس به طعام خوردن مشغول شد با آن جماعت ، شيخ ابوالربيع گويد : مرا صحّت خبر نبوى در اين باب به كشف اين كودك معلوم شد ، و صحّت كشف آن كودك به خبر نبوى .
و نيز گفته كه : در بعض سياحات تنها مىرفتم ، چون شب مىشد مرغى مىآمد و نزديك من شب مىگذرانيد و با من حكايت مىكرد ، شبى شنيدم كه مىگفت : يا قدّوس يا قدّوس ! چون بامداد شد پرها بر هم زد و گفت : سبحان الرزّاق و پرواز كرد « 1 » .
عدى بن مسافر شامى هكارى
با شيخ عقيل منبجى و شيخ حمّاد ؛ پاسِ صحبت داشته ، بر وى خلقِ بسيار مجتمع شدند ؛ در جبل هكاريه كه از توابع موصل است ، و از خلق منقطع گشت ، و در آنجا زاويهاى بنا كرد ، و مردمِ آن ديار همه معتقد و مريد وى شدند ، و در سنهء سبع وخمسين وخمسمائه از دنيا رفت ، و قبر وى در آن ديار از مزارات متبرّكه است ، وى را كرامات ظاهره است .
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 531 و 532 .