و ساعتى صبر كرد ، و آواز سائلى از راه گذر برآمد كه دريوزه مىكرد ، از مسجد بيرون دويد و هر چه جمع كرده بود از وى بستد ، مقدار ده من نان بود ، پارهها و طعامها به مسجد درون آورد و همه را بخورد .
و چون از شب نيمه گذشت مرا گفت : برخيز و در گوشهء مسجد رو و بخسب كه بسيار زحمت كشيدى ، اما اگر حركتى كنى يا نخسبى تو را هلاك كنم ، من به گوشهء مسجد رفتم و بخسبيدم ، زهرهء آن نداشتم كه حركت كنم ، چنان كه اگر عضوى از من خارش مىكرد زهرهء خاريدن نداشتم ، و در آن مسجد سنگى نهاده بود ، هر ساعتى برخواستى و آن سنگ را برگرفتى و در بالين من آوردى ، با خود گفتى اين سنگ را فرو كوبم و وى را هلاك كنم ، پس خود گفتى كه روا نباشد كه پدرش مرد پيرى است فردا جزع كند ، آن سنگ را باز بر جاى خود نهادى ، چند نوبت چنين كرد ، مرا از ترس خواب نمىآمد اما چنان مىنمودم كه در خوابم .
مرا گفت : مىدانم كه در خواب نهاى ، تو را زحمت بسيار دادم اكنون تو را به خداى بخشيدم ، و بر بام مسجد مىروم تا ايمن گردى و خواب كنى ، پس بر بام رفت ، بر سر نردبان مسجد يك خانه و كتابهاى بسيار در آنجا بود كه امام مسجد نهاده بود ؛ به آن خانه رفت ، من از ترس برفتم و در خانه از بيرون ببستم ، آواز چيزى خوردن از آن خانه مىآمد ، و من در تعجب بودم كه وى چه مىخورد ؛ كه مىدانستم كه در آن خانه چيزى خوردنى نيست ، چون بامداد بيرون آمد ديدم كه همهء جلدهاى كتابها را خورده بود « 1 » .
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 477 - 479 .