توفّي في شعبان سنة ثمان وسبعين وستمائه « 1 » .
قاصر گويد : رد مجمل ترّهات مذكوره . . .
شيخ محمد يمنى
شيخ نجيب الدّين بزغش فرمود كه : روزى با جمعى از اصحاب در خدمت شيخ شهاب الدّين بوديم ، شيخ فرمود كه : يكى از اصحاب از خانقاه بيرون رود ، مردى غريب كه آنجا يابد به درون آورد كه بوى آشنائى به مشام من مىرسد ، يكى از اصحاب بيرون رفت كسى نيافت باز آمد كه كسى نيافتم ، شيخ به هيبت فرمود كه : ديگر بار برو كه بيابى ، برفت سياهى ديد كه اثر غربت و سفر بر وى ظاهر بود ، وى را درون آورد ، قصد آن كرد كه در صفّ نعال بنشيند ، شيخ گفت : اى شيخ محمّد ! نزديك آى كه از تو بوى آشنائى مىآيد ، بگذشت و پهلوى شيخ بنشست ، شيخ و وى در سرّ سخنها گفتند ، پس آن سياه بوسه بر ران شيخ داد .
شيخ فرمود : تا سفره حاضر كردند و چيزى خوردند ، و من روزه دار بودم ، شيخ فرمود هر كه روزهدار است به حال خود باشد ، در آن سفره انار بود ، شيخ انار مىخورد ، و دانهء آن را از دهن بيرون مىآورد و پيش خود مىنهاد ، در خاطر من گذشت كه من از آن دانهها برگيرم كه بركت آب دهن شيخ به آن رسيده است و به آن افطار كنم ، چون اين بر خاطر من گذشت آن سياه دست دراز كرد و آن را برگرفت و بخورد و به من نگريست وتبسّم كرد ، من دانستم كه خاطر مرا دانست .
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 473 و 474 .