خواب سؤال كند ، چون شيخ ابراهيم آن را بشنيد گفت : اين نيست مگر خواب على بزغش ، پير اول شيخ كبير است ، و پيران ديگر آنان كه اين طريقه از وى گرفتهاند ، و مىبايد پير آخرين زنده باشد كه حوالهء تربيت او به وى شده ، مىبايد كه آن شيخ را طلب كند تا به مقصود رسد .
از پدر اجازت خواست و به جانب حجاز روان شد ، چون به شيخ شهاب الدّين سهروردى رسيد وى را بشناخت كه همان كس است كه در خواب ديده بود ، شيخ نيز بر حال وى اطلاع داشت ، مضمون خواب را با وى بگفت ، و پيش شيخ ملازم شد ، و سالها به سر برد ، و خرقه پوشيد ، و به اذن شيخ به شيراز مراجعت كرد ، و به ارشاد طالبان مشغول شد ، و كرامات وى ميان خلق شهرت يافت .
روزى وى را گفتند كه : سرّ توحيد را عيان و روشن كن ، گفت : دو آئينه و سيبى ، يكى از فضلا حاضر بود ، اين معنى را نظم كرد و گفت :
شيخ كامل نجيب دين پير كهن * اين حرف نو آورد به صحراى سخن
گفتا كه ز وحدت ار مثالى خواهى * سيبى و دو آئينه تصور ميكن
روز ديگر فرمود : پيوسته وصف حال معشوق مىكنم ، و اين عجب كه او را خود اين حال نيست ، پس فرمود كه : مىخواهم كسى اين معنى را به نظم آورد ، همان فاضل حاضر بود گفت :
اى آنكه تو را به حسن تمثالى نيست * چون حال من از خال رخت خالى نيست
وصّافى من همه زخال رخ تست * وين طرفه كه بر رخ تو خود خالى نيست