تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
بعد از آن سلطان ولد زر و سيمى كه آورده بود در كفش مولانا ريخت و كفش وى را به طرف روم گردانيد ، و از زبان مولانا و ساير مخلصان روم استدعاى وى كردند ، وى قبول فرمود و اسبى داشت پيش كشيده ، مولانا شمس الدّين سوار شده ، و سلطان ولد پياده در ركاب وى روان گشت ، مولانا شمس الدّين فرمود بهاء الدّين سوار شو ! سر بر زمين نهاد و گفت : شاه سوار و بنده سوار اين هرگز روا نباشد ، از دمشق تا قونيه در ركاب وى پياده رفت ، چون به قونيه رسيد شمس الدّين خدمتهاى سلطان ولد را با مولانا تقرير مىكرد و مىگفت كه : وى را چنين گفتم و وى جوابم چنين داد ، مولانا بشاشت بسيار مىنمود ، پس گفت : مرا از مواهب حق تعالى دو چيز است ، سَر و سِرّ ، سر را در راه مولانا فدا كردم ، و سرّ را به بهاء الدّين بخشيدم ، اگر بهاء الدّين ولد را عمر نوح بودى و همه را در اين راه صرف كردى آنش ميسّر نشدى كه در اين سفر از من به وى رسيده است ، اميد كه از شما نيز نصيبها يابد . چون خدمت مولانا به جوار رحمت حق پيوسته ؛ بعد از روز هفتم چلبى حسام الدّين برخاست با جمع اصحاب و پيش سلطان ولد آمد و گفت كه : مىخواهم كه بعد اليوم بر جاى پدر بنشينى و مخلصان و مريدان را ارشاد كنى ، و شيخ راستين ما باشى ، و من در ركاب تو غاشيه بر دوش نهاده بندگى كنم ، و اين بيت بخواند :
بر خانهء دل اى جان اين كيست كه ايستاده * بر تخت شه كه باشد جز شاه و شاه‌زاده
سلطان ولد سر بنهاد و بسيار گريست ، و فرمود : الصوفى أولى بخرقته ،