كه : ( أنت أشبه الناس بى خَلقاً وخُلقاً ) ، و عظيم دوستش داشتى ، گويند كه : به قلم سطبرى بر ديوار مدرسهء خود نوشته بود : بهاء الدّينِ ما نيك بخت است ، خوش زيست و خوش مىزيَد « 1 » واللَّه اعلم .
گويند روزى مولانا او را نوازش مىفرمود و مىگفت : بهاء الدين آمدن من به اين عالم جهت ظهور تو بود ، اين همه سخنان قول من است و تو فعل منى .
روزى مولانا وى را گفت : به دمشق برو ؛ به طلب مولانا شمس الدين ، و چندين سيم و زر با خود ببر ، و در كفش آن سلطان بريز و كفش مباركش را به طرف روم بگردان ، چون به دمشق رسى در صالحيه خانى است مشهور به كسرى ، آنجا رو كه وى را آنجا يا بى كه با فرنگى پسر صاحب جمال شطرنج مىبازد ، و چون وى مىبرد زر مىستاند ، و چون آن پسر مىبرد سيلى مىخورد ، و زنهار كه انكار نكنى كه آن پسر هم از اين طايفه است ، اما خود را نمىداند ؛ مىخواهد كه وى را به وى شناسا گرداند .
چون سلطان ولد به دمشق رفت مولانا شمس الدّين را هم آنجا كه نشان داده بود يافت كه با آن پسر شطرنج مىباخت ، با جماعت همراهان پيش او سر نهادند و رقتها كردند ، چون فرنگى پسر آن را بديد بزرگى وى را دانست ، از بى ادبيهاى خود خجل شد ، سر برهنه كرد و ايمان آورد ، و به انصاف بايستاد و خواست كه هر چه دارد به يغما دهد ، مولانا شمس الدّين نگذاشت و فرمود كه : به فرنگستان باز گرد و عزيزان آن ديار را مشرّف گردان و قطب آن جماعت باش .
هامش
( 1 ) مصدر : مىرود .