تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
حال خود را بديد غرورى در وى پيدا شد ، با خود گفت : ناخوردن صفت حق است و اين مرا حاصل است ، و در باطن وى دعوى خدا سر باز زدن گرفت ، و ترك خوردن كرد چندانكه چوبش مىزدم و چوب در دهان او مىكردم و شربت در دهان او مىريختم باز به در مىريخت ، و به حلق وى فرو نمىرفت بگذاشتم تا مگر به خوشى خود بخورد و هيچ نخورد تا شش سال بر اين برآمد و به خدمت قيام مىنمود و يك سعادت از اين بود كه خود را هرگز از من بى نياز نداشت ، و اگر نه اين بودى هم در آن ورطهء هلاك شدى و من مدّت سى و هفت سال است كه به اشاره شيخ به ارشاد مشغولم ، و چندين طالبان را ديدم همچنين مردى كه ابن محمّد است كه او را بلدهء دنيا و نفس خود هيچ ميلى نباشد نديدم ، و مدّت بيست و پنج سال است كه در ميان درويشان است و برادر او خادم است ، و ديگر خادمان كه پيش از اين برده بوده‌اند هيچكس از لفظ او نشنيده باشد كه مرا چيزى مىبايد نه از طعام و نه از جامه هرگز چيزى كه به خط نفس تعلّق داشته باشد كسى از زبان او نشنيده و با آنكه رنجوريها كشيده هرگز كسى او را خفته نديده و با كسى سخن نگفته ، و از هيچ آفريده‌اى در آن طلبيده . القصه ، در آن مقام ناخورده بماند تا شش سال بعد از آن چون به كعبه مىرفتم او را با خود بردم و قصد من آن بود كه مىديدم كه جماعتى اين حال را عجب مىداشتند و در قدرت خداى تعالى به شك بودند و ايشان را زيان مىداشت تا در راه به بينند و بيگمان مىدانند كه چيزى نمىخورد در آن شبهه رفع كرد برفتم و آن جماعت را شك برخاست و چون به مدينه رسيديم او را گفتم اكرامت رسول صلى الله عليه و آله كرده و من مىكنم اگر نه برخيز و برو كه پيش از اين در