برو اين جوان را كه برفت بگو كه مىبايد كه اينجا چند روزى با ما باشى و از اين جماعت بازگردى كه ما را با تو كارى است ، چون خادم بيرون رفت گفت :
ديدم او را كه بازگشته بود و ايستاده ، خادم از او پرسيد كه حال چيست ؟
گفت : مىخواهم كه به خدمت شيخ بگوئى تا مرا قبول كند و همين جا به خدمت درويشان مشغول باشم ، خادم گفت كه : مرا شيخ از پى تو به همين مطلب فرستاده و او را در آوردم ، مسافران برفتند ، و او را به خدمت مشغول كردم ، خدمتى كه از آدمى بهتر از آن ممكن نباشد بكرد .
بعد از سه سال كه ذكر گفت و خلوتى بنشست و حالتهاى نيكو او را رو نمود ؛ روزى در سفر مىبوديم و او در صفّهاى نشسته بود ، من آنجا كه بودم نظر من بر حال وى افتاد ؛ ديدم كه واردى عالى بر وى نازل مىشد و حالى بس شگرف بر وى كشف مىگشت ، حالى برخاستم و آنجا برفتم كه او بود و مغلوب شده بود و مست آن حال گشته ، بانگ بر وى زدم و گفتم : در چه حالى و چه ديدى بگو ! گفت : نمىتوانم گفتم ژاژ « 1 » مخاى بگوى ، به زجر بگفت الحق مقامى بس عالى بود « 2 » .
امّا چون ديدم در او عجبى از اين پيدا مىشود گفتم : اين چيزى نيست و آن را نفى كردم تا بارى در آن مقام در خود چيزى پيدا كرد ، و مدّت مديد از دماغ او نمىرفت تا بعد از آن به چند گاه ديگر به تجلّى ضديّت متجلّى شده ، و آن مقامى است كه در آنجا احتياج به اكل از سالك برمىخيزد ، چون در آن
هامش
( 1 ) ژاژ : گياهى است سفيد و بسيار بى مزه كه هر چند شتر آن را بخايد ( بجود ) نرم نشود ، ژاژ خايى / خاييدن گياه موسوم به ژاژ ، كنايه از بيهودهگوئى و ترفند بافى ( فرهنگ معين : 2 / 1774 ) .
( 2 ) نفحات الانس : 445 .