تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
رسيد ، شيخ مجد الدّين در خوارزم وعظ مىگفت ، و مادرِ سلطان محمّد ؛ عورتى بود به غايت جميله ، به وعظ شيخ مىآمد ، و گاه گاهى به زيارت وى مىرفت ، مدّعيان فرصتى يافتند تا شبى سلطان به غايت مست بود عرضه داشتند كه مادر تو به مذهب امام ابوحنيفه به نكاح شيخ مجد الدّين درآمده ! سلطان رنجه شد فرمود كه شيخ را در دجله اندازند ، انداختند ، خبر به شيخ نجم الدين رسيد متغير گشت و گفت : إنّا للَّه‌وإنّا اليه راجعون ، فرزند مجد الدّين را در آب انداختند و مرد . پس سر به سجده نهاد ، زمانى نيك در سجده بود ، پس از سجده سر برداشت گفت : از حضرت عزّت درخواستم تا به خون بهاى فرزندم ملك را از سلطان محمّد باز ستاند اجابت فرمود ، سلطان را از آن خبر دادند ، به غايت پشيمان شد ، پياده به حضرت شيخ آمد و طشتى پر زر آورد و شمشير و كفن بر سر آن نهاده و سر برهنه كرده ، و در صف نعال بايستاد ، و گفت : اگر ديت مىخواهى اينك زر ، و اگر قصاص مىكنى اينك شمشير شيخ در جواب گفت : كان ذلك في الكتاب مسطوراً ، ديت او جملهء ملك تو است ، و سر تو مىبرد و سر بسيار خلق ، و ما نيز در سر شما شويم ، سلطان محمد نوميد بازگشت و عن قريب چنگيز خان خروج كرد ، و رفت آنچه رفت ، كه در تواريخ كيفيت آن مسطور و معلوم است . آورده‌اند كه : روز قوّال در مجلس شيخ مجد الدّين اين بيت را خواند :
خوش بافته‌اند در ازل جامهء عشق * گر يك خط سبز در كنارش بودى
شيخ مجد الدّين محاسن خود را بگرفت و تيغ بر گلو نهاد و گفت :