تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
آمد كه از علم باطن با خبر شدى ، و علم ظاهر تو از علم شيخ زياده است ، بامداد مرا شيخ طلب كرد و گفت : برخيز و سفر كن كه تو را بر عمّار ياسر مىبايد رفت ، من دانستم كه شيخ بر آن خاطر واقف شد ، اما هيچ نگفتم و برفتم به خدمت شيخ عمّار ، و از آنجا نيز مدّتى سلوك كردم ، و در آنجا نيز مرا شبى به خاطر آمد ، بامداد شيخ عمّار فرمود كه : اى شيخ نجم الدين برخيز و به مصر رو ، خدمت شيخ روزبهان رو كه او مستى را به سيلى از سر تو بيرون برد . برخاستم و به مصر رفتم ، چون به خانقاه وى در رفتم شيخ در آنجا نبود ، و مريدان وى همه در مراقبه بودند ، هيچكس به من نپرداخت ، آنجا كسى ديگر بود از وى سؤال كردم كه شيخ كدام است ؟ گفت : شيخ در بيرون است وضو مىسازد ، مرا به خاطر آمد كه شيخ نمىداند در اين قدر آب وضو جايز نيست ، چگونه شيخى باشد ؟ ! او وضو تمام ساخت و دست بر روى من افشاند ، چون آب بر روى من رسيد در من بيخودى پيدا شد ، شيخ به خانقاه درآمد و به شكر وضو مشغول شد ، من بر پاى بودم منتظر آنكه شيخ سلام باز دهد او را سلام كنم . همچنان بر پاى ايستاده غايب شدم ، ديدم كه قيامت قائم شده ، و دوزخ ظاهر گشته ، و مردمان را مىگيرند و به آتش مىاندازند ، و بر اين رهگذر آتش پشته‌اى است ، و شخصى بر سر آن پشته نشسته است ، و هر كه مىگويد من تعلق به وى دارم او را رها مىكنند ، و ديگرى را در آتش مىاندازند ، ناگاه مرا بگرفتند و بكشيدند ، چون آنجا رسيدم گفتم كه من تعلق به وى دارم ، مرا رها كردند من بر پشته بالا رفتم ، ديدم كه شيخ روزبهان است پيش رفتم و در پاى او افتادم ، او سيلى سخت بر قفاى من زد ، چنان كه از قوّت آن بر روى افتادم ،