مباركش بر هر كه افتادى به مرتبهء ولايت رسيدى .
روزى شيخ با اصحاب نشسته بودند بازى در هوا صعوهاى را دنبا كرده بود ، ناگاه نظر شيخ بر آن صعوه افتاد ، صعوه برگشت و باز را گرفته پيش شيخ فرود آورد .
بعد از آن حكايت تأثير نفس وى را در سگ و مجذوب شدن آن را نقل كرد ، تا آنكه آن سگ مرد و شيخ او را دفن كرد ، و بر سر قبر او عمارت ساخت !
و شيخ تجريد اختيار كرد ، و در طلب مرشد مسافر شد ، و به هر كس كه مىرسيد ارادت درست نمىكرد ، به واسطهء آنكه دانشمند بود و سر او به هيچكس فرود نمىآمد ، تا آنكه به ملك خوزستان رسيد و در دزفول درآمد ، و آنجا رنجور شد ، و به خدمت شيخ اسماعيل قصرى رسيد ، وى را در آنجا صفّهاى مقابل صفّهء درويشان جاى داد ، رنجورى وى دراز كشيد .
و مىگفت : با اين همه از رنجورى چندان رنج به من نمىرسيد كه از آواز سماع ايشان ، و من سماع را به غايت منكر بودم ، و قوّت نقل كردن نداشتم ، شبى سماع مىكردند شيخ اسماعيل از گرمى سماع به بالين من آمد و گفت : مىخواهى كه برخيزى ؟ گفتم : بلى ، دست من بگرفت و مرا به كنار كشيد و به ميان سماع برد ، و زمانى نيك بگردانيد و بر روى ديوارم تكيه داد ، من گفتم كه : در حال خواهم افتاد ، چون به خود آمدم خود را تندرست ديدم ، چنان كه هيچ بيماريى به خود نمىديدم ، مرا ارادت حاصل شد ، روز ديگر به خدمت وى رفتم و دست ارادت به وى گرفتم و به سلوك مشغول شدم .
چون مرا از احوال باطن خبر شد ، و علم وافر داشتم ، مرا شبى در خاطر
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٣٣٦