به وى رسيد گفت : چرگر شهر مسلمانان را چرا مىسوزى ؟ چرگر بازگشت و آب چشم خود را بر آتش افكند آتش مرد ، و اين رباعى را گفت :
آن آتش دوشين كه برافروخته بود * او سوختن از دل من آموخته بود
گر آب دو چشم من ندادى يارى * چه جمله فروشان كه هرى سوخته بود
گويند كه سيل آمده بود ، نزديك شد كه هرات را ببرد ، خبر به سلطان مجد الدين بردند گفت : خرقهء مرا پيش سيل نهيد ، چنان كردند في الحال سيل بازگشت .
امام فخر الدين رازى در وقت وى بوده ، و از صحبت وى تقرّب و تبرّك جستى ، چون وى را وفات رسيد در اندرون شهر هرات ميان درب خشك و فيروز آباد دفن كردند « 1 » .
شيخ ابوذر بوزجانى
گويند كه : در بوزجان مدرسهاى بود كه شيخ ابوذر ساكنان آن را اولياء مىخواند ، يك روز بر در آن مدرسه خسبيده بود ، خادم از مدرسه بيرون آمد ، شيخ ابوذر گفت : اولياء در چه كارند ؟ خادم گفت : امروز خوردنى نيافتهاند در آن مدرسه درختى بود ، خادم را گفت : برو و آن درخت را بيفشان ، خادم آن درخت را بيفشاند ، هر برگ كه بيفتاد زر خالص بود ، پيش
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 354 و 355 .