امر كرد ، بگريست و گفت : من طاقت مفارقت شما كجا دارم ؟ خواجه كرم نمود و گفت : هر وقت كه تو را آرزوى ديدار ما باشد حجابهاى آسمانى « 1 » و مسافتهاى مكانى مرتفع گردد ، و ما را از همانجا ببينى ؛ و همچنان بود ، دائماً استاد مىگفت كه : من از سنجان چشت را مىبينم ! توفي سنة احدى عشر وأربعمائة « 2 » .
قاصر گويد : رد مجمل ترّهات مذكوره . . .
خواجه يوسف بن محمّد بن سمعان
وى خواهر زادهء خواجه محمّد بن ابى احمد چشتى است ، وى را بعد از پنجاه سالگى ميل انزوا و انقطاع حاصل شد ، خواست كه نزديك به مزار خواجه حاجى مكى كه بسيار بزرگ بوده و شيخ ابواسحاق شامى زيارت ايشان بسيار مىكرده چلّه خانهاى در زمين بكند ، به اشارت هاتف غيبى آن موضع را كه حالا چله خانهء وى است اختيار كرد ، چون بيل و كلنگى آوردند زمين به غايت محكم بود ، چنان كه هيچكس نتوانست آن را كند ، خواجه كلنگ برداشت و به دست مبارك خود از چاشتگاه تا نماز پيشين آن را به اتمام رسانيد ، و مدت دوازده سال در آنجا بسر كرد ، سكر و دهشت و وله و حيرت بر وى غالب شده بود ، كه گاه بودى كه خادم چون آب وضو بر دست وى ريختى در اثناى وضو از خود غائب شدى ، و يك ساعت كم و بيش در آن غيبت بماندى و باز حاضر شدى و وضو را به اتمام رسانيدى ! در آن وقت كه شيخ
هامش
( 1 ) مصدر : جسمانى .
( 2 ) نفحات الانس : 324 و 325 .