للَّه ! شيخ ابوعبداللَّه دل خوش شد و انكار او تمام برخاست « 1 » .
قاصر گويد كه : اگر اين حكايت راست باشد ، مصداق « إنّ الشيطان ليوحي بعضهم إلى بعض زخرف القول غروراً » « 2 » خواهد بود .
خواجه محمّد بن ابى احمد چشتى
وقتى كه سلطان محمود بن سبكتكين به غزوه سومنات رفته بود ، خواجه را در واقعه نمودند كه به مددكارى وى مىبايد رفت ، در سن هفتاد سالگى با درويشى چند متوجّه شد ، چون آنجا رسيد به نفس مبارك با مشركان و عبدهء اصنام جهاد كرد ، روزى مشركان غلبه كردند و لشكر اسلام پناه به بيشه آوردند ، نزديك بود كه شكست بديشان آيد ، خواجه را در چشت مريدى بود محمّد كاكو نام ، خواجه آواز داد كه : كاكو درياب ! در حال كاكو را ديدند كه اضطراب مىكرد و محاربه مىنمود تا لشكر اسلام نصرت يافت و در همان روز كاكو را در چشت ديده بودند كه لكلكهء آسياب را برداشته ؛ به ديوار آسيا مىزد ، از وى سبب پرسيده بودند همين قصه را گفته بود « 3 » .
استاد مردان سنجانى
از قصبهء سنجان خواف ، از مريدان خواجه محمّد است ، سالها كلوخ استنجا و آب وضوى وى را مهيّا مىداشت ، روزى كه او را به مراجعت به وطن
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 321 و 322 .
( 2 ) اقتباس از آيه 112 ، سورهء انعام مىباشد .
( 3 ) نفحات الانس : 324 .