سلام كردم جواب داده ، گفت : اگر تو رسالت آن پير را خوار كردى سخن او نزديك ما عزيز است ، تا از مرو بيرون آمدهاى ما منزل به منزل مىشماريم ، بيا تا چه دارى و آن پير چه گفته ؟ از هيبت شيخ سؤال از خاطرم رفته بود ، كاغذ را بيرون آوردم و به شيخ دادم ، شيخ گفت : اگر اكنون جواب گويم بر تو لازم شود كه بازگردى شغلى كه دارى بگزار ، و چون به روى جواب گويم ؟ تا در نيشابور بودم هر شب پيش شيخ مىبودم ، وقت بازگشتن جواب سؤال پير طلبيدم گفت : آن پير را بگوى كه لا تبقى ولا تذر ، يعنى عين نمىماند اثر كجا ماند ؟ سر در پيش افكندم وگفتم كه مفهوم نشد ، گفت : اين در بيان دانشمندى نيايد اين بيتها ياد گير و با وى بگو :
جسمم همه اشك گشت وچشمم بگريست * در عشق تو بى جسم همى بايد زيست
از من اثرى نماند و اين عشق از چيست * چون من همه معشوق شدم عاشق كيست ؟
گفتم : شيخ بفرمائيد تا بر جائى ثبت كنند ! حَسن مؤدّب را بفرمود تا بنوشت ، چون به مرو آمدم در وقت ؛ پير محمّد حبيبى بيامد قصه را جمله با وى بگفتم ، و اين بيتها برخواندم ، چون بشنيد نعره بزد وبيفتاد ، و از آنجا دو كس او را بيرون آوردند ، و هفتم روز در خاك رفت .
شيخ قدس سره گفته است :
بر رسته دگر باشد و بر بسته دگر .
آنچه از علوم تعلّق به تقرير زبان دارد ومتمسّك آن طايفه مىشود :