افتادى ، حل اشكال ما را هيچ كس متعين نشدى الّا شيخ ابو العباس به آمل ، ابو سعيد گفته كه : چون يك سال نزديك شيخ ابو العباس مقام كرديم گفت :
بازگرد و با مهنه شو تا روزى چند اين عَلَم بر در سراى تو زنند ، ما به حكم اشارت او باز آمديم با هزار خلعت وفتوح .
وپيرى بوده است به مرو از مشايخ ماوراء النهر نام وى محمّد ابونصر حبيبى وهرگز شيخ را نديده بود ، وقتى خواجه ابوبكر خطيب كه از ائمهء مرو بود و در درس قفّال شيخ را ديده به جهت شغلى قصد نيشابور كرد ، محمّد حبيبى به نزديك وى آمد كه مرا سؤالى است ، مىخواهم كه از شيخ ابو سعيد بپرسى و جواب باز آرى ، و ليكن بايد كه او نداند كه اين سؤال من كردهام .
گفت : آن سؤال چيست ؟ گفت : از وى بپرس كه آثار را محو بود ؟ گفت : اين ياد نتوانم داشت بر كاغذى بنويس ، بنوشت و به وى داد .
ابو بكر خطيب گفت كه : چون در نيشابور فرود آمدم ، در كاروان سراى بودم ، دو صوفى در آمدند وآواز دادند كه خواجه امام ابوبكر خطيب در كاروان مرو كدام است ؟ آواز دادم كه منم ، گفتند كه : شيخ ابو سعيد سلام مىرساند كه ما آسوده نهايم كه تو در كاروانسرا فرود آمدهاى ، بايد كه به نزديك ما آيى ، گفتم به گرمابه شوم و غسل كنم آنگه آيم ، و از آن سلام وپيام حالى عظيم بر من آمد كه يقين دانستم كه كسى وى را خبرنداده ، به گرمابه شدم و غسل كردم ، چون برآمدم آن دو درويش را ديدم ايستاده با عود وگلاب ، گفتند : شيخ ما را به خدمت فرستاده است ، چون پيش شيخ آمدم وشيخ مرا ديد گفت :
أهلا لسعد الرسول وحبذا * وجه الرسول لحب وجه المرسل