نمىآئى ؟ وبرفت ، اميرچه به پيشان دكان در رفت ، ساعتى گذشت بيرون نيامد ، آن مرد به دكان درون رفت وى را نديد ، بعد از آن اميرچه بيرون آمد ، آن مرد گفت : كجا بودى ؟ گفت : در پيشان دكان ، آن مرد گفت : من در آمدم تو را نديدم ، گفت : آن عجوز را ديدى كه اينجا آمد وگفت فلان كس برفت ! به يمن كسى رفته بود ، برفتم و بر وى نماز كردم وباز آمدم ، وپارهء جزع يمانى داشت ، گفت : اين در راه افتاده بود مىخواهى ؟
اميرچه گفت كه : وقتى به بلخ مىگذشتم در هوا قبهاى بسته بودند ، بر قبّه خُنياگرى چيزى مىزد ، و اين بيت مىخواند :
همچون علم شيرى پر كرده زباد * گفتى عشقم وسيم نتوانى داد « 1 »
من آن را ياد گرفتم « 2 » .
عارف عيار
به بلخ بوده ، از اصحاب شريف عقيلى است ، نام وى منصور است روزى گفته كه : مىگويند على رضى الله عنه درِ خيبر بركند ، اگر يارى اللَّه باشد ومشاهدهء مصطفى وذوالفقار على ؛ اگر من كوه قاف را نكنم بر من تاوان باشد .
شيخ الاسلام گفت كه : اين نه نقص است در على ؛ اين گواهى است مرتضى على را به آن سه چيز « 3 » .
هامش
( 1 ) مصدر : گوئى عشقم وسيم توانى داد .
( 2 ) نفحات الانس : 277 .
( 3 ) نفحات الانس : 278 .