مستوجب آن نشدند مگر از اندكى يقين « 1 » .
شيخ محمد ساخرى
شيخ الاسلام گفته كه : او آن است كه به سر قبر مصطفى صلى الله عليه و آله آمد وگفت :
مهمان توام يا رسول اللَّه ! يا آن است كه مرا سير كنى ، يا اين قنديلها در هم شكنم ، يكى به وى آمد ووى را خواند ؛ و خرما وخوردنى ساخته ووى را خورانيد واو را سير كرد وگفت : چه گفته بودى رسول خدا را ؟ ومىخنديد ، وبگفت آنچه گفته بود ، گفت : تو از كجا مىگوئى ؟ گفت : خفته بودم مصطفى صلى الله عليه و آله را به خواب ديدم كه مرا گفت : مرا مهمانى است بسى بدخوى ، وى را به خانه بر و سير كن وبگوى جاى بدل كن كه اين ؛ جاى آرزو نيست « 2 » !
اميرچه سفال فروش
از ابدال بود و اهل كرامات ، مردى را وقت خوش گشت ؛ فرشتهء خود را ديد ، وى را گفت : چه بايد كرد تا مردم شما را ببينند ؟ گفت : هيچ جانور را نبايد آزرد ، آن مرد هيچ جانور نمىآزرد وفرشتهء خود را مىديد ، روزى مورچهاى وى را بگزيد چيزى بر وى زد مورچه بيفتاد ، پس از آن ديگر فرشته را نديد .
شيخ الاسلام گفت كه : وقتى اميرچه بر در دكانى بود ، يكى پيش وى نشسته بود ، عجوزهاى آمد وگفت : اى رزّاق ! فلان كس رفت ؛ به جنازهء وى
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 272 .
( 2 ) نفحات الانس : 275 .