حاصل كرده بودم و طلب زيادتر مىكردم ، وپدرم مىگفت آنچه من از خدا خواسته بودم آن را به عبداللَّه داد ، و آنچه بر من به مقدار دريچهاى گشاده بر وى به مقدار دروازهاى گشادند .
برخاستم و به شيراز رفتم ، و به خدمت نجم الدين مشرّف شدم ، و چيزى چند از احوال ومقامات وواقعات خود با وى بگفتم ، همه را نيك استماع كرد و هيچ جواب نگفت ، ساعتى بنشستم و از آنجا بيرون آمدم ، بعد از آن مرا به جهت ضرورتى عزيمت مراجعت شد ، با خود گفتم بروم وشيخ نجم الدين را ببينم تا چه مىگويد !
چون به در خانهء وى رسيدم گفتند كه وى در اندرون است ، برو بر درِ آن خانهء بيرون - كه شيخ آنجا مىنشيند - بنشين تا بيايد ، چون آنجا بنشستم در پيش سجّادهء وى جزوهاى ديدم كه هرچه با وى گفته بودم همه در آنجا نوشته بود ، با خود گفتم كه شيخ بدان محتاج بوده كه نوشته است ، حال وى را بدانستم كه تا كجاست ، ننشستم و بيرون آمدم ، چون به گازرون رسيدم بانگى بر خود زدم وغيرتى به تازگى در خود پيدا كردم و در خلوت نشستم ، وهرچه از خدا مىخواستم به پنج روز در آن خلوت به من دادند .
يكى از مريدان شيخ در كوه عزلت گرفته بود ، مارى پيش وى رسيد ، خواست كه وى را بگيرد وى را بگزيد واعضاى آن آماس كرد ، خبر به شيخ رسيد جمعى را فرستاد تا وى را آوردند ، گفت : آن مار را چرا گرفتى تا تو را زخم زد ؟ گفت : تو گفتى كه غير خدا نيست ، من آن مار را غير خدا نديدم ، از اين جهت دليرى كردم ووى را گرفتم .
شيخ فرمود كه : هرگاه خداى تعالى را به لباس قهر ببينى بگريز و به
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 256
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٢٥٦