رفت ! بعد از چندگاه پيش وى رفتم فرمود كه كجا بودى و چه آوردى ؟ تواضع نمودم و هيچ نگفتم ، ساعتى بنشستم ، زاهد از من سؤالى كردكه جواب آن اين بود كه من گفتم كه من غير خدا نيستم .
زاهد گفت : سخن منصور آوردى ؟ من گفتم كه : به يك آه كه برآرم توانم كه صدهزار چون منصور پيدا كنم ، چون اين بگفتم ، زاهد عصا برگرفت و بر من انداخت ، من از جاى بجستم و آن عصا از خود دور كردم ، زاهد مرا دشنام غليظ داد ، وگفت : منصور را بر دار كردند ونگريخت و تو از عصا مىگريزى ؟ ! جواب دادم كه : آن از ناتمامى منصور بود ، و اگر نه بگريختى كه نزد حق تعالى همه يكى است ، چون اين بگفتم زاهد گفت : مگر گياهى خوردهاى ؟ گفتم : آرى خوردهام ؛ امّا از مرغزار حقيقت ، زاهد گفت : شاد خوردى ونيك خوردى ، بيا بر سجّاده بنشين و آن را نگاه دار .
بعد از آن زاهد گفت : آنكه گفتى آن از ناتمامى منصور بود كه نگريخت واو را بر دار كردند به چه دليل گفتى ؟ گفتم : دليل آن است كه هر سوارى كه دعوى سوارى كند واسب تازد - چنان كه عنان از دست وى نرود ، و اگر برود تواند كه سر اسب بازگيرد - راست گفته است كه وى سوار چالاك است ، و اگر نتواند سر اسب گرفت ؛ اندر سوارى ناتمام است ، چون اين بگفتم زاهد تصديق فرموده كه راست گفتى ، من از تو ديدهورتر كسى نديدهام .
وهم وى گفته است كه : مرا گفتند كه يكى از اصحاب شيخ شهاب الدين سهروردى كه وى را شيخ نجم « 1 » الدين بزغش مىگويند به شيراز آمده ، بسيار خرم شدم از اين جهت كه از مقامات واحوال صوفيان آنچه دانسته بودم
هامش
( 1 ) الف ، مصدر : نجيب .