شصت حج گزارده بود ، پيوسته مىگفت : كه من سى سال خلاى جنيد به دست خود پاك مىكردم و به آن فخر مىكردم ، و در سنهء ثمان واربعين وثلاثمائه برفته از دنيا .
وهم وى گفته كه : مادر من بمرد ، و از وى پنجاه دينار ميراث به من رسيد ، به قصد حج بيرون آمدم ، چون به بابل رسيدم مرا شخصى پيش آمد وگفت : با خود چه دارى ؟ با خود گفتم هيچ بهتر از راستى نيست ، گفتم : پنجاه دينار ، گفت : به من ده ، هميان را به وى دادم آن را بشمرد همچنان يافت كه گفته بودم ، وگفت بِستان كه راستى تو مرا گرفت .
پس از مركب خود فرود آمد كه سوار شو ، گفتم : نمىخواهم ، گفت :
چاره نيست ، والحاح بسيار كرد ، سوار شدم ، گفت : برو من هم بر اثر تو مىرسم ، سال آينده به من رسيد در مكه و با من بود تا از دنيا برفت .
گويند : در موسم حج عجمى پيش وى آمد كه برات من بده كه حج گزاردهام ، وياران تو مرا به تو نشان دادهاند كه برات حج از تو بستانم ، شيخ سلامتىِ صدر وسادگى وى را بديد ؛ دانست كه ياران با وى مزاح كردهاند ، به ملتزم اشارت كرد وگفت : آنجا رو وبگو يا رب اعطني البراءة ، ساعتى بر نيامد كه آن عجم بازگشت و به دست وى كاغذى كه به خط سبز بر آن نوشته : بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، هذه براءة فلان بن فلان من النار « 1 » ! ! ! !
جعفر بن محمّد بن نصير الخلدى الخواص
شاگرد جنيد وابراهيم خواص است ، از مشايخ وقت ، وعالم بود به
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 222 و 223 .