شيخ پرسيد كه صفى كجا بودى ؟ جواب داد در خلوت ، گفت : سبب آمدنت چه بود ؟ گفت : نداى شما را شنودم .
آنگاه شيخ رو به مريدان آورد ؛ به زبان الهام بيان راند كه شما را معلوم شد كه جمال الدين آن مقدار غافل است كه با وجود قرب جوار نداى مرا استماع ننموده ، وصفى آن مقدار حاضر كه از نيم فرسخ مسافت آواز مرا شنوده به حضور آمد ، اين صفت به واسطهء معنوى كه بين الجانبين در ازل واقع بوده او را روى نموده .
لاجرم آن جماعت خجل گشته بر وفور فضل و كمال شيخ صفى معترف گشتند ، وغاشيهء « 1 » ارادتش بر دوش گرفته از سر عناد در گذشتند .
وشيخ صفى در زمان حيات شيخ زاهد رخصت يافته به اردبيل شتافت ، و به تلقين سالكان طريق هدايت وسرگشتگان سبيل غوايت اشتغال نمود .
نوبتى شيخ زاهد عرصهء اردبيل را به نور حضور منوّر ساخته ، در وقتى كه شيخ صفى با جمعى كثير از مردم اردبيل در ملازمتش نشسته بودند ، سر از جيب مراقبت برآورده گفت : اى صفى مىبايد كه در اين سر منزل رحل اقامت انداخته ، احتمال مشاقّ اسفار نموده ، مردم اقطار آفاق را به حلقهء معرفت درآورى ، وخلفا را به اطراف وامصار فرستاده ؛ خود را معاف نشمارى ، واكنون امانتى را كه از استاد خود در ارشاد داشتم در قبضهء درايت تو نهادم .
وشيخ زاهد در سنهء سبعمائة به موضع سور بمروه كه از توابع شيروان است مريض شده عازم رياض رضوان گشت .
و يكى از اهل ارادت را كه موسوم به خضر بود - واليوانى لقب داشت - پيش خود طلبيده گفت : مىخواهم كه به يك روز از اينجا به اردبيل روى ،
هامش
( 1 ) غاشيه بر دوش گرفتن / اطاعت كردن ، مطيع و فرمانبردار بودن .