همواره فُلك سبّاحانِ « 1 » درياى حقيقت ، وزعيمهء سيّاحان داناى طريقت ، از موج خيز بحر ذخّار ضلالت به كاردانى ناخداى تأييدِ واهب بىمنّت ، و شرط عنايت فيّاض بىصفت از غرقاب گرداب جهالت به ساحل سلامت رسيده ، به اشراق انوار بصيرت از ظلمات حيرت رخت نجات به ساحت سعادت كشيده باد ، و به بدرقگى دليل توفيق در پيمودن طريق شرع نبوى به پاى مردى عصاى صفاى عقيدت تكيه بر ديوار خانقاه يقين زده ، به اعتصام رشتهء محكم متابعت اهل بيت عصمت در عروج عرش ايمان قدم مرامشان را لغزش پاى گمراهى وغوايت مرصاد ، به محمّد وآله الأمجاد .
و بعد از دريوزه گردى قلندر معنى تراش ، قلم مشكين رقم از ابواب بيان قصعة المساكين صفحه وكشكول صحيفه را با طعمهء گوناگون الفاظ و معنى لبريز ، و پس از حلقه آرائى صفوف خرقه پوش خامهء بلاغت شِيَم به وجد سماعِ ذكر بدايع نگارى لوحه رنگآميز ، و به ضرب دهرهء جواب مطلب وتمنّى پيش خيز ومدّعا انگيز مىگردد ، كه نامهء رذالت گون ، ومراسلهء جهالت نمون ، ومكتوب ضلالت وحماقت مضمون ، كه چون اقوال سامرى به سفاهت مقرون ، و چون زنداوستاى زردشتى به بلاهت مكنون .
رباعى
رأيت كتاباً كان من حسن لفظه * كعقد و لكن بالسفاهة منطق
اذا مدح شيطاناً رجيماً عليه ما * عليه كدر بالكلاب معلق
و در عرش مدح گسترىِ معبودش نان وماستى جز برص انگشت نمائى در ميان مردم نچشيده ، و در معراج وصفآورى ممدوحش غير از سلب
هامش
( 1 ) سبّاحان / بسيار شنا كنندگان .